محمد خزائلى
98
شرح بوستان ( فارسى )
قضا ( 1 ) را درآمد يكى خشكسال * كه شد بدر سيماى ( 2 ) مردم هلال چو در مردم آرام و قوت نديد ، * خود آسوده بودن مروت نديد چو بيند كسى زهر در كام خلق * كيش بگذرد آب نوشين به حلق ؟ بفرمود بفروختندش به سيم ، * كه رحم آمدش بر فقير و يتيم به يك هفته نقدش به تاراج داد ( 3 ) * به درويش ( 4 ) و مسكين و محتاج داد فتادند در وى ملامت ( 5 ) كنان ، * كه ديگر به دستت نيايد چنان شنيدم كه ميگفت و باران دمع ( 6 ) ، * فرو مىدويدش به عارض چو شمع : كه زشتست پيرايه بر شهريار ، * دل شهرى از ناتوانى فگار ( 7 ) . . . . . . . . . .